از تو به تو

شوق راهی شدن بسیار است و سنگینی پای رهیدن بسیارتر

از تو به تو

شوق راهی شدن بسیار است و سنگینی پای رهیدن بسیارتر

هیچ توضیحی وجود نداره که در جمیع احوال گویای "من" های سر در گم باشن و تا همینجا شاید بپرسی اصلا خب چه نیازی به توضیح بود؟!

من هم می گم خب اصلا راست گفتی پس تا همینجا کافیه.

سه شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۴۰ ب.ظ

وطنـ_دار

آخر یه شیفت لانگ لعنتی, اتاق 404 ...
تخت هفت ( اینجا ادمها هویتشون شماره تختشونه و کد پذیرششون و نوع جراحیشون و اسم پزشک معالجشون و هر چیز دیگه ای غیر از خودشون و اسم خودشون ) هنوز لباس اتاق عمل تنش بود
پتورو توی بغلش جمع کرده بود و یه کمیشم جلوی دهنش با یه دست مشت کرده بود تا صدای گریش درنیاد
بدون اغراق اشکاش سیل بود که بالش زیر سرشو خیس کرده بود
نمیدونستم چکار کنم, خودمو با سِرُم مشغول کردم
گفتم چته؟ چرا گریه می کنی؟ تو مردی مثلا؟ مگه همین یه ساعت پیش تو نبودی که گفتی قسمت اینجور بوده؟
با لهجه ی غلیظ و هق هق گریش چیزی گفت که نفهمیدم و گفتم خب یه دیقه گریه نکن حرف بزن ببینم چی میگی
اشک و بغض و حسرت و آوارگی, همه رو با هم قورت داد و گفت حالا چجور پیش پدر مادرم برگردم؟

اسم : امیرحسین
سن : هفده سال
سطح تحصیلات : بیسواد
سطح اجتماعی : کشاورز زاده - مهاجر غیر قانونی
دو روز پیش پاش به خاک ایران باز شده بوده,
توی کارگاه پلاستیک سازی اون ته ته ته ته تهران زیر پونز بطور غیرقانونی شروع کرده بوده به کار
اومده بوده پی یه لقمه نون برای خانواده ای که اون طرف این مرزهای آشوب چشم به دستای نان آورش دوختن
حالا امیرحسین در آستانه ی جوانی توی خاک غریب و هوای غریب تر نمیدونه چجور باید با یک دست لقمه ی نون رو از زیر سنگ بیرون بکشه...

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی