از تو به تو

شوق راهی شدن بسیار است و سنگینی پای رهیدن بسیارتر

از تو به تو

شوق راهی شدن بسیار است و سنگینی پای رهیدن بسیارتر

هیچ توضیحی وجود نداره که در جمیع احوال گویای "من" های سر در گم باشن و تا همینجا شاید بپرسی اصلا خب چه نیازی به توضیح بود؟!

من هم می گم خب اصلا راست گفتی پس تا همینجا کافیه.

يكشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۱۸ ب.ظ

آمدم دَر بزنم دَر نزنم می میرم

سلامِ نماز عصر را که گفت منتظر تکبیر نماندم, کیف را به دوش گرفتم و بی معطلی رفتم سمتِ دَر...

"...آقایان! نَماز یِک دَر است..."

دستم به دستگیره یِ دَر ماند...

"...خدا شاهد است که این نماز خودش یک دنیا رمز و راز دارد؛ اینکه ما یک چیزهایی بگویییم و خم و راست بشویم و برویم نیست, این یک جور در زدن است, نماز که می خوانی یعنی دَر می زنی, جوری دَر بزن و التماس کن که به تو نشان دهند چِه خَبَر است."

دَر را پشت سرم بستم و با پای نیمه در کفش راه افتادم.



پیوست 1 :

میانه ی هیاهوی "من" ها, گم کرده ام "تو" را.

2 :

تیتر از لطیفیان, آقای علی اکبر؛ در ادامه ی مصرع... " من اگر در زدم این بار, نرانید فقط "

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۱۱/۱۷
10 10

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی