از تو به تو

شوق راهی شدن بسیار است و سنگینی پای رهیدن بسیارتر

از تو به تو

شوق راهی شدن بسیار است و سنگینی پای رهیدن بسیارتر

هیچ توضیحی وجود نداره که در جمیع احوال گویای "من" های سر در گم باشن و تا همینجا شاید بپرسی اصلا خب چه نیازی به توضیح بود؟!

من هم می گم خب اصلا راست گفتی پس تا همینجا کافیه.

پنجشنبه, ۶ دی ۱۳۹۷، ۰۱:۱۱ ق.ظ

سوال هایِ بی جوابِ نیمه شب

 چرا از هوایی که نفس می کشم نمی ری؟

چرا از لحظه های خوابم نمی ری؟

چرا توی بیداری ولم نمی کنی؟

چرا وقت راه رفتن زیر بارون تنهام نمی زاری؟

چرا توی شلوغی بازار گُمَم نمی کنی؟

چرا پشت چراغ قرمز توی اتوبوس توی مترو روی صندلی منو جا نمی زاری و بری؟

چرا موقع تماشای تلویزیون از جلو چشمام محو نمی شی؟

چرا سر سفره ی شام قهر نمی کنی که بری برای همیشه؟

چرا من رو نمی بری خاک کنی و بری به زندگیت برسی؟

چرا از ذهنم از فکرم از مغزم از قلبم از نفس کشیدنم از روحم از درونم چرا از من بیرون نمی ری؟

چی می خوای از جان یه مُرده که ادای زنده هارو درمیاره؟


ب.ن:

این تویی که در من گرفتار شدی یا منم که در دورترین حالت ممکن نسبت به تو، زندانیِ توام؟


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۷ ، ۰۱:۱۱
10 10
چهارشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۷، ۱۲:۲۷ ق.ظ

گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری


 بغض را نمی شود خورد، نمی شود نوشید، نمی شود حتی بالا آورد، نمی شود دستت را ببری توی گلویت و بکشیش بیرون...
 بغض را فقط می توانی نَفَس بکشی، یک نفس عمیق که برود تا عمق وجودت و پُر کند تمام جانت را تا تو بمانی و وجودی که فقط بغض است و حسرت.

+گلایه نمی کنم هیهات! که عذابِ فراقت حتی چونان دستِ نوازش است بر سرِ دلِ یتیم مانده ام.

+مصرعی از شکنجه واره نجمه زارع

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۷ ، ۰۰:۲۷
10 10
پنجشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۷، ۰۲:۱۱ ق.ظ

درکِ اَسفَل

اونجاست که تهِ تهِ جهنم تنهایی هم جایی برای خلوت سهم تو نباشه.

+و هیچ آرزویی برای تو ممکن نباشه؛ حتّی مرگ.


پ.ن: ...
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۷ ، ۰۲:۱۱
10 10
پنجشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۰۵ ب.ظ

اشدِّ مجازات


گرفتنِ _تُ_ از خودم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۰۵
10 10
پنجشنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۷، ۰۶:۲۳ ق.ظ

لالایی برای دُختَـرِ مُرده ۲

تلاش می کند تا چشم هاش باز بماند
بیشتر باز بماند
چشم هاش را گشاد گشاد می کند تا جای بیشتری داشته باشد و سرریز نکند
می ترسد که مبادا ببینند
بیشتر از همه چشم های خسته ی مـ...ادَر
سرش را بیشتر به پایین خم می کند
چادر گُل دار یادگار خاله ای که حالا نیست را جلوتر می کشد
-الهی بخت_سفید شوی دُخـ..-
-چه سر به زیر دُخـ...تَری-
-کَنیـ...زِ شُماست-
کلمه ها توی سرش پژواک می خورند...
بخت_سفید
دُخـ...تَر
کَنیـ...ز
-به بختِ سفیدِ دختری که به کنیزی می رود خنده اش می گیرد-
تُنگ چشم هاش تَنگ تر می شود
بی هوا قطره ای می چکد روی دامن سفید گُل داری که تن کرده
با دست چشم هاش را باد می زند
چادر گُل دار را جلو تر می کشد
نگران است که مبادا ببینند
بیشتر از همه چشم های خسته ی مـ...ادَر
...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۷ ، ۰۶:۲۳
10 10
جمعه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۴:۰۳ ب.ظ

دردِ بی درمان

نفسم بالا نمیاد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۰۳
10 10
يكشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۵۷ ق.ظ

ِدرد_نوشت

نیمه های شب درست عین نه، که خود مارگزیده ای هستی، از درد به خود می پیچی...

یادت می آید خداوندگار گفت:

”خُلِقَ الاِنسان ضعیفاً”

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۵۷
10 10
دوشنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۵۲ ق.ظ

یا حبیب الباکین

+دلـ.ـتنگ نوشت :
 دلم برات تنگ شده خدایاجان ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۶ ، ۰۱:۵۲
10 10
يكشنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۱۰ ق.ظ

کجایی فرزند خورشیدهای تابان؟

 هوا دلگیر،
درها بسته،
سرها در گریبان،
دست ها پنهان،
نفس ها ابر،
دل ها خسته و غمگین،
درختان اسکلت های بلور آجین، 
زمین دلمرده، 
سقف آسمان کوتاه، 
غبار آلوده مهر و ماه، 
زمستان است
.
#نیما_اسفندیاری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۶ ، ۱۰:۱۰
10 10
جمعه, ۸ دی ۱۳۹۶، ۰۸:۴۴ ب.ظ

پ.ن

آهـ از اسماء حق است. 
اسم عام هم نیست، خاص است؛
یعنی جز ذات الوهی خودش غیر را به این اسم مسمی شدن راهی نیست.

+فاضلْ_گفت:
آهـ، یک روز همین آه تو را می گیرد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۶ ، ۲۰:۴۴
10 10